ابلیس
part 90
لویی سمتش اومد و دازای بی مقدمه دستشو گرفت و بردش داخل اتاق و درو به محض اینکه بست سیلی به لویی زد که رو زمین افتاد
لویی با بغض بهش نگاه کرد و گفت
" چرا "
_ اول از همه کی بهت گفت بری دروغ سر هم کنی برای بابام؟ همین الانم که دارم باهات ازدواج میکنم بخاطر آینده این خراب شده ست...چیه نکنه فکر کردی واقعا داره ازت خوشم میاد؟ دفعه بعد پاتو کج بزاری بهت رحم نمیکنم...دیگه خیلی بهتون رو دادم
از اتاق بیرون رفت و لویی متوجه نشد که کجا داره میره و جرعت پرسیدن هم نداشت.
در به آرومی باز شد و چویا با نگرانی گفت
+ ببخشید...صدای بلندی به گوشم خورد
سمت لویی رفت و کمکش کرد بلند شه و یه لیوان آب دستش داد...لویی نگاهی به چویا انداخت و گفت
" بخاطر توعه "
چویا متعجب شد
+ چی؟!
" تقصیر توعه...اگه تو نبودی دازای فقط منو دوست داشت...تو مزاحمی...تو نمیزاری دازای به من علاقمند بشه "
چویا خنده ای کرد و گفت
+ ما رابطه ای نداریم...دوست پسر من الان فئودوره قطعا بهش خیانت نمیکنم ما همو دوست داریم
لویی متعجب شد
" تو با فئودور سان هستی؟ چطور حرفتو باور کنم؟ "
+ هیرو سان و دازای ساما میدونن حتی رئیس ریو
لویی هومی کشید و نگاه سبزشو به چشمای آبی چویا داد
" قول بده...قول بده دازایو ازم نمیگیری "
مظلومیت لویی باعث شد چویا از خودش شرمگین بشه...چطور در حقش خیانت کرده بود اونم با لذت...با دازای خوابیده بودو انقدر راحت احساساتش رو نادیده گرفته بود...چی باید میگفت؟
+ من...من هیچ ارتباطی باهاش ندارم نگران چی هستی لویی؟
" شاید تو بهش علاقه نداشته باشی...ولی مطمئنم اون داره...اگه نداشت اینطوری سرم داد نمیزد...د...دست روم بلند نمیکرد "
چویا تازه قرمزی رو گونه اش رو دید و عصبی شد. لویی رو بغل کرد و گفت
+ اشکالی نداره...هر مردی عصبی میشه ناچار میشه حتی گاهی جنون میگیرتش ما باید درک کنیم...دازای ساما سختی زیادی کشیده تو باید کمکش کنی آروم شه نه بدتر عصابش رو خط خطی کنی
لویی متقابل بغلش کرد و با گریه گفت
" من....معذرت میخوام چویا...من خیلی بهت بد گفتم...خیلی باهات بد تا کردم...منو ببخش من میترسم از دستش بدم "
چویا به بالا نگاه کرد تا اونم گریش نگیره...چرا انقدر این مثلث عشقی پر عذاب بود...لویی عاشق دازای بود و دازای براش فقط چویا مهم بود...این وسط لویی آسیب میدید و چویا اونقدر دل سنگ نبود که زندگی یکی دیگه رو خراب کنه...دازای به مرور عاشقش میشه...باهم خانواده میسازن
با این فکرا چویا بغض کرد اما کافی بود...دیگه بسه به این بازی خاتمه میداد
عقب رفت و به چشمای لویی زل زد
+ تو حست به نامزدت چیه؟
" ع...عاشقشم "
+ پس ثابت کن...ثابت کن که دوستش داری
لویی اشکاشو پاک کرد و با مظلومیت به چویا خیره شد
" چطوری باید ثابت کنم...دازای منو نمیبینه "
+ فقط درکش کن...آرومش کن...هر کاری که فکر میکنی لبخند رو لبش میاره رو انجام بده
لویی سری تکون داد و از چویا بابت راهنمایی تشکر کرد.
........................................
چویا سمت دازای رفت و دازای زیرچشمی نگاهش کرد و سیگار رو از بین لب هاش برداشت و دودش رو فوت کرد
_ چی شده؟
چویا نیشخند زد...باهوش بودنشو دوست داشت
+ دازای ما...یعنی من و تو باید...خب میدونی تو ازدواج میکنی...
دازای کلافه حرفش رو برید
_ از حرفای کلیشه ای خسته شدم چویا...اره من قراره ازدواج کنم هفته دیگه هم این ازدواج اتفاق میوفته و من متاهل میشم...خب که چی چی میخوای بگی؟
از کلافگی دازای دستپاچه شد...حالش خوب نبود چطور بهش میگفت که نمیخواد با یه مرد متاهل رابطه داشته باشه
+ خب تو اگه ازدواج کنی...اونوقت چطوری باهم وقت بگذرونیم؟
کیوت نگاهش کرد و با لحن بچگانه ای دوباره گفت
+ اخم بهت نمیاد...پیش من سعی کن خوش اخلاق باشی پسر بد
دازای متعجب نگاهش کرد. اولین بار بود میدید چویا بچگانه صحبت میکنه...
خندید و سیگارش رو از تراس پایین انداخت و آروم کمرشو گرفت و به نرده چسبوندش و گونه اش رو نوازش کرد
_ چی میخوای چویا؟
+ هیچی...مگه قرار بود چیزی بخوام ؟
_ این شیرین بازیا چه دلیلی داره؟ هوم هویج کوچولو؟
چویا برای آخرین شبشون بیخیال لویی شد و آروم دستاشو دور گردنش حلقه کرد
+ دوست نداری؟
سرشو کج کرد و پاپی مانند نگاهش کرد
_ تو قطعا چیزی ازم میخوای که اینطوری دلبری میکنی
+ مگه بده؟ اصلا باهات قهرم
دستاشو پایین اورد و به دازای پشت کرد و به نمای شهر نگاه کرد که صدای خنده دازای رو شنید و لبخند زد که از پشت محکم بهش چسبید
_ آخ که تو چقدر شیرینی!
گاز ریزی از کتفش گرفت که چویا تو جاش پرید
+ هی
_ هوم؟
+ گازم نگیر
_ نمیشه شیرینی چویامو دوست دارم
_____________________________________________________
ادامه دارد...
لویی سمتش اومد و دازای بی مقدمه دستشو گرفت و بردش داخل اتاق و درو به محض اینکه بست سیلی به لویی زد که رو زمین افتاد
لویی با بغض بهش نگاه کرد و گفت
" چرا "
_ اول از همه کی بهت گفت بری دروغ سر هم کنی برای بابام؟ همین الانم که دارم باهات ازدواج میکنم بخاطر آینده این خراب شده ست...چیه نکنه فکر کردی واقعا داره ازت خوشم میاد؟ دفعه بعد پاتو کج بزاری بهت رحم نمیکنم...دیگه خیلی بهتون رو دادم
از اتاق بیرون رفت و لویی متوجه نشد که کجا داره میره و جرعت پرسیدن هم نداشت.
در به آرومی باز شد و چویا با نگرانی گفت
+ ببخشید...صدای بلندی به گوشم خورد
سمت لویی رفت و کمکش کرد بلند شه و یه لیوان آب دستش داد...لویی نگاهی به چویا انداخت و گفت
" بخاطر توعه "
چویا متعجب شد
+ چی؟!
" تقصیر توعه...اگه تو نبودی دازای فقط منو دوست داشت...تو مزاحمی...تو نمیزاری دازای به من علاقمند بشه "
چویا خنده ای کرد و گفت
+ ما رابطه ای نداریم...دوست پسر من الان فئودوره قطعا بهش خیانت نمیکنم ما همو دوست داریم
لویی متعجب شد
" تو با فئودور سان هستی؟ چطور حرفتو باور کنم؟ "
+ هیرو سان و دازای ساما میدونن حتی رئیس ریو
لویی هومی کشید و نگاه سبزشو به چشمای آبی چویا داد
" قول بده...قول بده دازایو ازم نمیگیری "
مظلومیت لویی باعث شد چویا از خودش شرمگین بشه...چطور در حقش خیانت کرده بود اونم با لذت...با دازای خوابیده بودو انقدر راحت احساساتش رو نادیده گرفته بود...چی باید میگفت؟
+ من...من هیچ ارتباطی باهاش ندارم نگران چی هستی لویی؟
" شاید تو بهش علاقه نداشته باشی...ولی مطمئنم اون داره...اگه نداشت اینطوری سرم داد نمیزد...د...دست روم بلند نمیکرد "
چویا تازه قرمزی رو گونه اش رو دید و عصبی شد. لویی رو بغل کرد و گفت
+ اشکالی نداره...هر مردی عصبی میشه ناچار میشه حتی گاهی جنون میگیرتش ما باید درک کنیم...دازای ساما سختی زیادی کشیده تو باید کمکش کنی آروم شه نه بدتر عصابش رو خط خطی کنی
لویی متقابل بغلش کرد و با گریه گفت
" من....معذرت میخوام چویا...من خیلی بهت بد گفتم...خیلی باهات بد تا کردم...منو ببخش من میترسم از دستش بدم "
چویا به بالا نگاه کرد تا اونم گریش نگیره...چرا انقدر این مثلث عشقی پر عذاب بود...لویی عاشق دازای بود و دازای براش فقط چویا مهم بود...این وسط لویی آسیب میدید و چویا اونقدر دل سنگ نبود که زندگی یکی دیگه رو خراب کنه...دازای به مرور عاشقش میشه...باهم خانواده میسازن
با این فکرا چویا بغض کرد اما کافی بود...دیگه بسه به این بازی خاتمه میداد
عقب رفت و به چشمای لویی زل زد
+ تو حست به نامزدت چیه؟
" ع...عاشقشم "
+ پس ثابت کن...ثابت کن که دوستش داری
لویی اشکاشو پاک کرد و با مظلومیت به چویا خیره شد
" چطوری باید ثابت کنم...دازای منو نمیبینه "
+ فقط درکش کن...آرومش کن...هر کاری که فکر میکنی لبخند رو لبش میاره رو انجام بده
لویی سری تکون داد و از چویا بابت راهنمایی تشکر کرد.
........................................
چویا سمت دازای رفت و دازای زیرچشمی نگاهش کرد و سیگار رو از بین لب هاش برداشت و دودش رو فوت کرد
_ چی شده؟
چویا نیشخند زد...باهوش بودنشو دوست داشت
+ دازای ما...یعنی من و تو باید...خب میدونی تو ازدواج میکنی...
دازای کلافه حرفش رو برید
_ از حرفای کلیشه ای خسته شدم چویا...اره من قراره ازدواج کنم هفته دیگه هم این ازدواج اتفاق میوفته و من متاهل میشم...خب که چی چی میخوای بگی؟
از کلافگی دازای دستپاچه شد...حالش خوب نبود چطور بهش میگفت که نمیخواد با یه مرد متاهل رابطه داشته باشه
+ خب تو اگه ازدواج کنی...اونوقت چطوری باهم وقت بگذرونیم؟
کیوت نگاهش کرد و با لحن بچگانه ای دوباره گفت
+ اخم بهت نمیاد...پیش من سعی کن خوش اخلاق باشی پسر بد
دازای متعجب نگاهش کرد. اولین بار بود میدید چویا بچگانه صحبت میکنه...
خندید و سیگارش رو از تراس پایین انداخت و آروم کمرشو گرفت و به نرده چسبوندش و گونه اش رو نوازش کرد
_ چی میخوای چویا؟
+ هیچی...مگه قرار بود چیزی بخوام ؟
_ این شیرین بازیا چه دلیلی داره؟ هوم هویج کوچولو؟
چویا برای آخرین شبشون بیخیال لویی شد و آروم دستاشو دور گردنش حلقه کرد
+ دوست نداری؟
سرشو کج کرد و پاپی مانند نگاهش کرد
_ تو قطعا چیزی ازم میخوای که اینطوری دلبری میکنی
+ مگه بده؟ اصلا باهات قهرم
دستاشو پایین اورد و به دازای پشت کرد و به نمای شهر نگاه کرد که صدای خنده دازای رو شنید و لبخند زد که از پشت محکم بهش چسبید
_ آخ که تو چقدر شیرینی!
گاز ریزی از کتفش گرفت که چویا تو جاش پرید
+ هی
_ هوم؟
+ گازم نگیر
_ نمیشه شیرینی چویامو دوست دارم
_____________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴.۳k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط